تبليغاتX
گزارش به خاک تهران


 و هنگامی که می نگارم نیستی در نزدیکی منزلگاه، دور از شهرمان که در نبود مهمان های نا خوانده اش نفس می کشد، حیف که نمی خواهند، حیف که نمی گذارند، که دودمانشان بر باد رود قدیسانی که آرامش را گرفتند از ملتمان، که به صلیب کشیدند جوانانمان ، که نابود کردند شهرمان.

 

هنگامی که می خوانی دست نوشته های اولین شب های تنهایی ام را بدان که کتاب شعرم تقلیدی نبود از رسم های جاری بر زبان، که هر روز و هر دقیقه نگاشتم از اعماق وجود، برایت آراستم واژه های وجودم را که فقط با یاد لبخندهایت طغیان می کنند و می آیند بر روی کاغذی که می طلبد درد و دلم را، تا خالی کندم از غصه و دل تنگی

 

و گفتی که به آغوش دریا می روی تا تجدید پرستش کنی به عظمتش که آینه ی قلب خداست. و کاش به دریا بسپری تمام گلایه هایت را و تمام رنجش ها، تا ما هم ببینیم رنگ آرامش از نوع ابدیش را. و ترسم از دست و دلبازی قلبت که مبادا بسپرد به دریا چیزهایی که قرار بود تا ابد در خود نگاه دارد، تا ابد ....

 

از دریا خواستم تا رازی از رازهای مغروقش را بیرون بکشد. از درد و دل های امشبت نامه ای بنگارد به دست آسمان دهد تا به باران بسپرد رازهایی که من محرمش نبودم ، شاید که اصلاح شوم به گونه ای آرامش بخش، که اعتماد کنی و من دریایت شوم .....

 

برگ اول از دفتر تنهایی ام . 7 شب می نگارم. شاید به نشانه ی 7 روایت از عشقی که از نو خودسازی می کند، به نشانه ی 7 شب که بی نفس آرمیدم ، 7 خوان برای انسان شدن، آزاده بودن......

 

شب اول . اندکی صبر سحر نزدیک است .... و من منتظر قطره ای به نشانه ی باران . شاید امانتی ام را بیاورد

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 21:3  توسط  Q  | 

و باز زمانی دیگر . سکوت سنگین شبی سیاه که باکرگی  ورق سفیدم را بر می دارد تا اضافه شود به تمام ورق های سیاه شده از نوشته هایی که در بهترین حالت فقط دغدغه هایمان بودند، بی هیچ اثر محسوس. می نویسم داستانی که به درازای عمر آدمی نوشته شده است این بار با نگارشی متفاوت. داستانی انسانی از زندگی هایی که به یکدیگر گره می خورند.

 

این بار روایت می کنم برای کسانی که فقط به وسعت نگاهشان می بینند . که شب را با خواب معنی می کنند حال که در روز زندگانیشان از همیشه خواب ترند. می نویسم تا شاید درک کنند ارزش روزهایی که گذراندم. برای آن هایی که دم از پسرفت ما زدند در حالی که شیب جاده ی راه پیمایی خودشان را ندیدند . برای دوستانی که پیش بینی نابودی ما را می کردند اما اجل هلاکت خودشان زودتر رسید.

 

دیر زمانی از آشناییمان می گذرد و حافظه ی فراموشکار من هیچ چیز را به یاد نمی آورد. شاید مفهوم زندگی را بهتر از من فهمیده باشد. "فراموش کنیم خاطراتی را که بهتر است فراموش شوند" و اما تعمیمی غیر منصفانه که جرقه هایم را نابود می کند. دوستی به عشق در اولین نگاه معتقد بود. کاش زندگیمان در همین جملات قصار خلاصه می شد....

 

اما به درستی به یاد می آورم اولین گفت و گو . اولین برخورد از نوع نزدیک. در روزی عادی در هوای گرم.روزی که ادبیاتم را عوض کرد."پس از آن اولین دیدارهای آمیخته به کم رویی ، کلامهای نیمه تمام ، تبسمهای نیمه کاره، شگفتی ها ، غمها، اشتیاق، و بالاخره آن مسرتی که نفس انسان را قطع می کرد...." و اما چه داستانها نهفته اند در همین نوصیف تورگنیف .رابطه ای اندک، احساس نه چندان جالب، طرد یکدیگر و گذشت زمان.... تا روزی که از دغدغه هایش گفت و از رنجش دوستان ، از دوستی سادیمان و تایید بلادرنگ من و ایجاد سردردی موازی و آن شب که دردم را گفتم. بعد از آن گشت هنری و شروع دورانی جدید. دیدارهای برفیمان و کلاس های دیگرشناسی و ....

 

تا روزی سیاه ، که همه ی دانسته هایم زیر سوال رفت و ارزش گزاره هایم وارون شد و تمام روزهای بعد از آن تا شبی که گریستم بی اختیار. بر سرنوشتی نا معلوم. جاری شدن اشک هایی که هیچ کس نمی دانست نماینده ی چه غصه هایی بودند ....

 

روایتی آن قدر سربسته شد که در بهترین حالت فقط یک خواننده دارد. پس برای او می نویسم. برای ناتالیای حساس پژمرده ام. کاش که می دانستم چشمه ی اصلی غم هایت کجاست که من فقط دریای ناشی از آن را می بینم. کاش که می توانستم مسرتی فراهم کنمت بالاتر از تمام اشک هایی که هر قطره اش از جان من می رود و کاش .....

 

اما یک چیز را می دانم که خسته ای. از همه چیز و از همه کس و می دانم خستگی ات جان گسار است که جنس آن را می شناسم.کوله باری سنگین بر دوشت. نه تحمل راه نه کاستن از بارت. هیچ کدام را نمی خواهم. فقط یادداشتی کوتاه ، بایست . همین . تمام چیزی که می خواهم این است که در سکونت شریک باشم که در حرکت خیلی کارها می کنیم در حالی که منظورش را نداریم ... بایست تا کمی استراحت کنیم.....

 

و زمستانی که آخرین مقاومتش را در برابر ارتش سرخ می کند. در حالیکه واقف است به جبری لا یتغیر و سرنوشتی فرمولیزه شده و بهاری که می آید، مستقل از کیفیت زمستان.و اما کاش می آموختیم از مهد یخ که بی اختیار ترین موجودات است در دیکتاتوری ترین سرنوشت ممکن . چه تلاش هایی که نمی کند ، نه برای شکست حریف، که حریف از جنش خودشان است. دل سپرده ای دیگر به سرنوشت، که همیشه داستان همین است. تمام تلاش زمستان برای بر جای گذاشتن اثری است ماندگار. ایجاد تفاوتی محسوس، از جنس علامت قرمز و نه از جنس ورق پاره های سیاه ما. دفاعی تاریخ ساز. متغیری در ثابت ترین اعمال دنیا و این تمام داستان یک مقاومت است ، در حالی که ما عاشق اسطوره ساختنیم از آنهایی که فکر می کنیم ابرمردند و جه قدر نادانیم، چه قدر ......  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:22  توسط  Q  | 


شروع 7:34 ... نوای آرام کاوه یغمایی . "اگه تو تو اتاقم نیستی چرا کنار تو می شینم چرا دارم تورو می بوسم چرا دارم تورو می بینم......" در استراحتگاه همیشگی . خانه ی پدری . چراغ های نیمه روشن و صدای "زندگی سگی" ار بیرون پنجره ......

 

خسته کننده ترین روزهای ممکن ... عدم تحرک ، عدم تفکر ، عدم احساس، کرختی در پی این بار "نمره هایی که می آیند" . عدم رضایت از قضاوت دیگران ، عدم رضایت از توجه خود به آن، عدم رضایت از شرایط پیش رونده ی زندگی ......

 

 

احساس پوچی از نوع نه چندان شدید و احساس اتلاف از نوع حسرت آور از بابت زندگی ای که می گذرد. احساس دانایی به معنای عام و عدم توجه به آن در معنای خاص .....

 

 

تنفر از برف ، هوای سرد، گل، خیابانهایی که تاب زمستان را ندارند. رانندگی ، بی قانونی ، دانشگاه ، نمره ، امتحان ، واحد، random ، آرسنال ، موبایل ، sms ، دانشکده ی فیزیک، سیگار، آهنگ شاد و علوم کامپیوتر نوین ....

 

آرزوی مسافرت ، هوای آفتابی ، خیابان خلوت، کتاب های انسان ساز ، لپی که موقع خنده چال می افتد، شکلات nutella ، تنهایی به استثنای “the brightest light in …” ، دل خوش ، بازی های سرگرم کننده، کیف Giordano، اینترنت پر سرعت، کرم دست، پالتوی طوسی ، مانتوی مشکی-سفید، پیانوی Yamaha.....

 

 

این بار نگارش به سبک روان کاوی فروید! کاملا خسته و بی احساس و استراحت ترجیح داده می شود به طور کامل. هیچ علاقه ای به حرکت مفید وجود ندارد. حس ابراز علاقه نیست و حرف های رمانتیک به ذهن نمی آید. ظاهر – باطن. توانایی ریا و کمپلیمان وجود ندارد در زمان حال. هیچ گونه ی جمله ی تاثیرگذاری به چشم نمی خورد در افق ... علاقه ای به جمله بندی درست موجود نمی باشد.

تمام زندگی خلاصه می شود در دو کلمه. یکی 5 حرفی یکی 4 حرفی (در زبان فارسی) . دو کلمه علاقه به بروز هیچ گونه رفتاری ندارند و ترجیح می دهند هفته به هفته در محافل عمومی ظاهر شوند و به احتمال زیاد ترجیح می دهند به زندگی خودشان به طور کل و ignorance  ما به طور خاص بپردازند.

 

" من با تو ام عزیزم اسم منو صدا کن . می بینمت کنارم می بوسمت نگام کن ..." هم خوانی کاوه یغمایی و هم خوان ناشناس. پایان 4 دقیقه به 8.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:31  توسط  Q  | 

.... و این بار چه زود "دست خدا" را دیدم. دستی که به واسطه ی "عزیزترین تمام دورانها" به سوی من خسته و کافر دراز شد. که بلند شو. بلند شو و اثبات کن. که می خواهی که می توانی. کرتی ترین فرمان ها ."برس به آنچه نمی توانی".......

 

در تاریک ترین روزهای زندگی ام تنها نماندم. بار دیگر بلند شدم. برخاستم تا نشان دهم که چه قدر برایت ارزش قائلم و چه کارهایی به خاطرت انجام می دهم. برخاستم تا ثابت کنم ارزش اشک هایت برایم چه قدر است. این بار نه با واژه ها ......

 

در حالی که در چرخه ی نا امیدی فرو می رفتم به یاد "ده فرمان" طلایی زندگی ام افتادم و زیر لب تکرار کردم . فرمان اول : هیچ وقت مگذار که حسرت کاری بر قلبت بماند. و این بار فرمان از هر زمانی طلایی تر بود. اگر برای تو به جنگ تمام ناملایمتی ها نروم ، خودم را نخواهم بخشید . که آن وقت حسرت از دست دادنت سرمای روزگار را صد ها برابر می کند. از دست دادن عزیزی که تازه فهمیدم تمام چیزیست که می خواستم.

 

می دانم ناراحتی ات شاید هیچ وقت از بین نرود یا شاید حتی هیچ وقت کم هم نشود اما من نمی توانم زندگی ام را بر پایه ی گزاره های شرطی بنا کنم. نمی توانم از ترس شکست مبارزه نکنم. این مبارزه تمام زندگی من است. تمام آرمان های من در همین تلاش نهفته است. پس می جنگم . چه پیروز چه شکست خورده که تمام زندگی من همین نبرد است . نبرد من .....

 

در پایان اندیشه هایم در نیمه شب و در آستانه ی روز عزای دلهای آزاده لبخندی از سر شعف خودباوری به دادار جهان آفرین . و بی اختیار ندا سر دادم “tit for tat Strategy” . یادت می آید؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 12:19  توسط  Q  | 

و روزگار سپری شد نه بدان سان که می خواستیم بدان سان که لیاقتش را داشتیم. کتیبه ای در حکم وصیت نامه برای روز هایی که سردی هوا پیش انجماد آن خجل است و فریادهایی که در خفقان زده می شوند. خوشا به یاد فریاد هایی که تو از آن دلگیر بودی که حداقل در سلامت عقل می آمدند و نشان روزگاری غریب بود در زندگی من، بسیار غریب.....

 

ضیافت به پایان رسید. چه خوش خیال قلبی که کلیشه ها را زیر سوال می برد و زیر بار وجود نا ملایمتی ها نمی رفت. قلبی که نمی دانست سهول در زندگی جایی ندارد . شاید جایی دیگر اما این جا پلی است بس طولانی که تمام شدنش در افق سرابی بیش نیست. خطر پرتگاهی که همیشه بوده و هست و ما موجودات خوش باور که هیچ وقت ارزش لحظه هایمان را نمی دانیم و فقط گلایه از روزگار نامساعد داریم که تمام مشکلات ما از خودمان است و هر چه سختی است از لغزش های خودمان است.خواسته یا ناخواسته . که اختیار قدرت اعتراض را می گیرد. لعنت به این اختیار ....

 

کاش بدانی که تمام ترس من از همین لحظات بود و خوب می دانی که چه فاجعه ای است وقتی یک مرد بترسد. از نیروهای ناشناخته از اشتباهات آنی، از بی فکری انسان شمول، از شکست در عین اعتماد به نفس و ..... ترس من از لحظه های بدون بازگشت و لغزش های جبران ناپذیر ، از تنهایی بدون پشتیبان و از کرختی به معنای عام ..... و همه اش آمد بدون هیچ آمادگی . شکست و زانوانی که نای بلند شدن ندارند و سپردن خود به سرنوشتی بی رحم......

 

چشمانم تشنه ی گریستن و من ناتوان از سیراب کردن آنها که شاید تنها راه فرار باشند، از خود، از احساس خانمان سوز از قدم زدن های بی هدف ، از لبخند های پر از سوز درون ، از ......

 

و چه آسان نگاشتم این بار . واژه ها در جویی روان هجوم می آوردند تا شاید آنها سنگ صبور نداشته ام شوند و اشک های نریخته ام باشند.

 

دیگر اعتراضی ندارم . نه به زندگی نه به انسان ها نه به بدبیاری و نه هیچ چیز دیگر. تمام مشکل از همین واژه هاست که با تمام ادعاشان از بیان مفهوم عاجزند. از همین ابراز احساسات و از همین برونیات که هیچ وقت نتوانستم بگویم چه احساسی دارم. هیچ وقت نتوانستم مفهوم پشت نوشته هایم را برسانم و همه ی برداشت ها از اعمالی شد که کم ارزش ترین قسمت های زندگی ام بودند.

 

پاراگراف آخر همیشه سخت ترین قسمت بوده است زیرا دوست داشتم پایانی فاخر برای درد و دلم پیدا کنم پایانی تاثیر گذار و شاید خوش. اما این بار پاراگراف آخر از نفس بودنم نیز روشن تر است. زیرا هیچ چیز بر خاکستر اثر نمی گذارد و بعد از پایان هیچ جاده ای نیست. روزگار با هم بودنمان چه زود به آخر رسید. شاید حق با تو باشد و راه هایمان از ابتدا در جهت مخالف یکدیگر بودند. متهم هیچ دفاعی ندارد زیرا دیگر هیچ واژه و عملی احساس من را بیان نمی کند و تو هم نمی دانی و نخواهی فهمید. به یاد روزی افتادم که ترسم از برداشت های غلط را گفتم و از رفتارهایی که با فلسفه ای مخالف نشان معمولشان می آیند و چه دردناک که ما هم در این گودال افتادیم و قدر و ارزش با هم بودنمان را ندانستیم که چه کوههایی پیش ما سر خم می کردند وقتی دست یکدیگر را می گرفتیم و چه مصائبی را که می گذراندیم. خواهش آخر از "روشن ترین نور تاریک ترین شب ها" . خوب به گذشته نگاه بینداز و به ردپاهای هنوز محو نشده بنگر و از بنیادی ترین خصلت های انسانیت قضاوت کن. در چه کیلومتری مرتکب اشتباهی چنان بزرگ شدم که حکم حبس ابدی برای قلبم صادر شد؟ خوب فکر کن و نفسی عمیق بکش که اینجا قلبی تپش هایش را با نفس تو تنظیم می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:43  توسط  Q  | 

بالاخره تموم شد . همه ی نوشته های قبلیم کپی کردم!
حالا فرقش چی بود فرهاد؟!
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:37  توسط  Q  | 

کتابم را بستم و به کناری نهادم. هجوم کلیشه ها مغزم را آزار می دهد. کلیشه هایی در مورد آینده ی حرفه ای. موضوعاتی من باب ترس از آینده ی مجهول. به سرم فشار می آید. چراغ را خاموش کردم و روی تخت نشستم.

با ساقهایی خسته، در کرختی خاص روزهای ثابت ، در کمترین نور ممکن به آینده ام اندیشیدم. آینده ای که بستر اتفاقات خوب و بد است. درد جهالتی که آزارم می دهد. مسأله ها یا شاید به قول ویتگنشتاین معماهایی که آزارم می دهند.

سکون، حرکت ، تمام پای بند هایی که مسیرم را طولانی تر کرد. تمام بارهایی که ترسیدم از رنجش یک دوست ، از کینه ی یک دشمن ، از زخم زبان یک غریبه. تمام بارهایی که غصه خوردم برای حقوق احقاق نشده ، برای دوستی های رفته بر باد، برای موقعیت های طلایی ، برای عشق ، برای زندگی......

حرکت ترن وار روزهای زندگی ام بر روی نگاتیوی که هیچ وقت ظاهر نشد. حسرت روز های رفته. چه روزهایی که می شد بهتر باشد چه روزهایی که در قله ی شادی ها پرچم تکرار ناپذیر داشت. دل تنگی برای جاهای دیدنی ، شاهکارهای تکرار ناشدنی ، لذت حل یک مسأله ، لذت یک موفقیت ساده ی کلیشه وار ، یک کتاب خوب ، یک نوای زیبا ، هوس تنهایی های انسان ساز ،آرامش جمع های دوستانه ، هیجان یک کاغذ سفید ، رضایت یک کاغذ سیاه شده ، لذت بزرگواری گذشت ، مرهم آرامش بخش انتقام ... حقیقت این است که  ما خود نیز نمی دانیم چه می خواهیم.......

 

به رفتارهایم می نگرم. رفتارهای عام در لحظه های عام. رفتارهای خاص در لحظات خاص. تمام برخوردها ، دوست شدن ها، جدا شدن ها. شاید اشتباه کردم. شاید در آن لحظه بهترین تصمیم را گرفتم. اما همه رفتنی است. ناراحتم نمی کند. همیشه انسان بهترین تصمیم را نمی گیرد و این موضوع نگران کننده ای نیست. اما این نگاتیو قسمت رنج آوری هم دارد. تنها قسمتی که به سان خنجری تیز آزار دهنده است. آن هم حسرت تمام حرف هایی که یک بار نزدم تا عمری یدکشان بکشم. باری سنگین و آزاردهنده شاید به خاطر اینکه از دستمان نرنجند یا شاید به خاطر ترس . در هر حال معامله ی منصفانه ای نکردم ....

 

تمام این ها در سرم می چرخند. در کنار حسرت های گذشته ، ترس از آینده قرار دارد. آینده ای مبهم تر از تصویر شطرنجی شده . آینده ای که نمی دانم برای بهتر شدنش باید چه کنم؟ آینده ای که ..... حسرت گذشته، سکون حال ، ترس آینده ... کلیشه هایی که می آیند .....

 

 

همگی احساس خستگی می کنیم و حس می کنیم زندگیمان وارد کلیشه شده است. حس می کنیم تکرار همه جای آن را گرفته است. از تکرار بسیار گفته ام. گفته ام که شاید چیز بدی نباشد. گفته ام که  تکرار لذت را برای ما می سازد و اصولا دل نشین ترین چیزهای این دنیا لذتشان در تکرارشان است. شاید تمام آرمان یک زندگی این باشد که در یک تکرار خوب قرار گیرد. با تمام این تفاسیر روزهای جالبی نیست. کرختی و سکون تمام زندگی را فرا گرفته است. مسخ ؟! مشخص نیست. در هر حال روزهای جالبی نیست.

می گویند روزهای بد بستر اتفاقات بد نیز می شود و این روند لایتناهی ادامه دارد. چندی پیش خبر فوت یکی از آشنایان را دریافت کردیم. پیرزنی 70-80 ساله مریض و تنها مثل جزیره ای در میان دریا ، مثل چراغی روشن در تاریکی کوه. برسر مزارش به زحمت کسی می گریست. افکار همه حول یک جمله ی مشترک می گشت. عمرش را کرده بود دیگر ماندنش فقط باعث زجر خودش و دیگران بود. در اسبابش دفترچه ای پیدا کردند مملوء از روزانه نگاری . ورق زدن صفحه های دفترچه و خواندن از عشق های شکست خورده اش، مسافرت ها، آرزوهای حرفه ای و..... اما صفحه های آخر دفترچه..... که انعکاس آخرین طلوع هایی که نظاره می کرد می شد. لحظات پایانی یک زندگی . پر از شادی ، غم ، خوش بیاری ، بد بیاری، خیانت دوستان ، بدسگالی دشمنان و .....

در لحظات پایانی زندگی اش فقط از امید نوشته بود. نوشته بود که می خواهد خانه ای بخرد. می خواهد به دیدن کسانی که مدت هاست ندیده برود. می خواهد .....

حس بسیار بدی بود. ترس اینکه روزانه نگاری ام در صفحات آخر فقط یأس و نا امیدی باشد . ترس اینکه برای طلوع های باقی مانده ام شمارش معکوس کنم. ترس اینکه حسرت روزهای رفته را بخورم و ترس تنهایی .....

اما تمام این ها جز نگرانی بی فایده نتیجه ی دیگری ندارد. به حد کافی نگران بوده ام. دیگر ذهنم هم رضا نمی دهد. ظرفیت کشتی پر است و وقت آن است که را بیفتیم تا ببینیم چیزهای که دوست نداشتند ببینیم. بشنویم چیزهایی که دوبله کردند تا نشنویم . تا یاد بگیریم چیزهایی را که نمی دانستیم و کسی هم نبود تا یادمان دهد. تا تجربه کنیم ، تجربه هایی که به ما یاد دادند سراغشان نرویم ، شاید برای اینکه خودشان نتوانسته بودند بروند. می خواهم زندگی کنم ،از نوع دیگری ......

کرختی بدنم به کلی رخت بر بست. آرام بلند شدم و ایستادم. مصمم بودم که چراغ را روشن کنم و تاریکی ها را از بین ببرم و دوباره شروع کنم. اما لحظه ای اندیشیدم و فهمیدم که دوباره در دام کلیشه های روزگار و قواعد روتین قرار گرفته ام، این بار از نوع دیگری. احساس کردم خسته ام. پس بهتر است بخوابم . سریع به تخت برگشتم و خوابیدم. خوابی لذت بخش تر از تمام بیداری ها ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:30  توسط  Q  | 

اینجا چند قدم دورتر .... در مجاورت اتاق تنهایی هایت .... در نزدیکی چهار دیواری شوم پر سر و صدایت .... صدایت را می شنوم . دردهایت را می کشم . زندگی ات را می نویسم .......

 

در و دل قلمت را که دیدم در درون شکستم. یعنی چه شده که دختر طلاییمان شمشیر زندگی ستیزش  را غلاف کرده است . می دانم که احساس کردی به ایستگاه آخر رسیدی ، و گرنه تو بهتر از من می دانی که مسافران بین راهی مستمعان درد و دل های" ایستگاه آخری" نیستند . باید حرف دلت را برای کسانی بگویی که قصد پیاده شدن از قطار را ندارند .... مسافران ابدی ایستگاه آخر......

 

جنس حرفهایت خاص بود. حرفهایی که هیچ وقت به هیچ کس نمی زدیم . یاد کردن گذشته چه فایده ای دارد وقتی با گقتنش فقط خود را با پیرمردهای خاموش پارک در نظرشان یکی می کنی . می دانی اینها چیزی بیشتر از خاطرات نقل کردنی است . این خاطرات تمام زندگی ما هستند. با ارزش ترین چیزهایی هستند که در زندگی داریم. یاد روزهایی که فهمیدیم می فهمیم ... روزهای پر از افتخار ، پر از شادی . مقدس ترین لحظه های زندگیمان. حال برای که بگوییم که چه بودیم و چه کردیم ..... اگر به جد نگرفتند چه کنیم با مقدسات از دست رفته ی مان. همان بهتر که در دلمان بماند . جای آن در صندوقچه ی رازهای مگویمان است ....

 

صدایت می آید . غصه نخور. هر کس نداند من می دانم. من خوب روزهای بهاری زندگیمان را به خاطر دارم. تمام افتخاراتت در ذهنم مانده است. من کارگاهت را به خاطر دارم . نقاشی هایت جلوی چشمانم است و هنوز هم به "ریاضی دانی ات" شک ندارم. من خیلی چیزهای دیگر را نیز به یاد دارم . چیزهایی که شاید خودت هم فراموش کرده باشی. من شعرهایت را نیز به خاطر دارم. دست نوشته های روزهای خوشت را، قدرت ذهن خلاق ات را ، همه را به یاد دارم. همه ی این ها به صورت تصاویری از جلوی چشمانم می گذرد. اما صحنه ی نمایش تاریک می شود. فیلم زندگی ات وارد اپیزود دوم می شود. آری روزهای سیاهت را نیز به خاطر دارم . تمام رنجهایت را در دم حس می کنم. تمام کسانی که پر و بالت را بستند می شناسم. تمام طعن و تحقیرها، اعتماد به نفسی که لگدمال می شد، تمام ترسوهایی که اطرافت بودند، کسانی که از ترس روزی 100 بار می میرند. خوب فکرکن ، زندگی ات صحنه های تاریک تری نیز ار صحنه ی حال حاضرش دارد. روزهای بدتری هم داشتی ... پس نشکن ... خودت به من یاد دادی که امیدم را نبازم . صحبت های تو بود که چندین ناممکن را ممکن کرد. شاید خودت ندانی چه قدر در روزهای بهاری ام نقش داشتی . حال من به تو می گویم ، چیزهایی که خودت می دانی ولی شاید دوست داشته باشی هم نوایی ارکستر من را بشنوی .....

 

خسته شده ایم . آن قدر که دیگر نا نداریم تا خودمان را اثبات کنیم .تحفه ی به جا مانده از افرادی که نخواستند ما را ببینند. افرادی که آتش حسودیشان از آتش جهنمی که در آن می سوزند هم داغ تر بود. کسانی که بطلان بر اثبات هایمان کشیدند و حال باید جلوی هر کس و ناکس تواناییهایمان زیر سوال رود. هر نادان و بی خردی باید جلویمان قد علم کند. می دانم چه می کشی وقتی یک ابله جلویت با غرور از چیزهایی صحبت می کند که بیابان بی آب و علف مغزش جاده ای به آن ندارد. کسانی را ستایش می کنند که روزگاری گدایی هم صحبتی ات را می کردند . افرادی دم از خرد می زنند که در روزگاران بهاری ذهنت دهها برابر زمانی که برای حل مساله می گذاشتی باید صرف توضیح راه فکریت به ذهن های درمانده ی شان می کردی..... اما برای چه کسی اینها را بگویی .... برای چه کسی درد تا مغز استخوان رفته ی جانت را بگویی که خیال نکند به "ابلهان دیروز، متکبران امروز" حسودی می کنی ، که خیال نکند که داستانی ساخته ای تا ناکامی هایت را توجیه کنی، که خیال نکند دیوانه شده ای ....

من به تو می گویم هیچ کس! ... بگذار خاطراتمان پیش خودمان بماند . در دفتر تاریخ زندگی ات واردشان کن . نیازی به بازگوییشان نیست . این ها تاریخ هستند. تاریخ زندگیمان ، روی پایت بایست و افتخار کن که تاریخی داری پر فراز و نشیب . من به تو می گویم همه ی درد عالم نماهای نادان اطرافت چیست! آنها به تو حسودی می کنند . به زندگی ات! به فکر کردنت! به تحلیل هایت ! به اعتماد به نفست! آنها در زندگیشان هیچ نداشتند. سرگردان به دنبال تاریخی برای خود می گردند. اما پیدا نمی شود. ناچار به پارس کردن می افتند. به طرف آنهایی که تاریخ دارند. سگ های انسان نما تاریخ ندارند لذا نمی خواهند هیچ کس هم تاریخ داشته باشد .....

 

روزگار خنده داری شده است . من می خواهم نصیحتت کنم! همه چیز بر عکس شده! حرفهای خودت را تحویلت می دهم! بدترین چیز برای لجن هایی که موفقیتت را چشم دیدن نداشتند این است که ببینند بلند شده ای ... روی پای خودت ... دنیای کثیفشان کثیف تر می شود .... نفس هایشان به شماره می افتد ... اما لحظه ای مکث ...خوشحال می شوند . می بینند خودت بلند نشدی . دستی دستت را گرفته است . این تمام چیزیست که می خواستند. اعتماد به نفست مرده و خودت نمی توانی بلند شوی . باید به فردی دیگر تکیه کنی . خنده هایشان از نو شنیده می شود. کسی می رود ببیند که به چه کسی تکیه داده ای تا میزان خار شدنت را بهانه ی نیات شیطانی بعدیشان کنند .... مجلس گرم است و همه ی حسودانت جمع ...قاصدشان با رنگی پریده باز می گردد... با گلویی در حالت خفگی ... با پاهایی سست ...تو بلند شده ای. باز گشته ای. بدون کمک هیچ کدامشان .... بر روی پای خودت .....در حالی که دست خدا را گرفته بودی .....  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:29  توسط  Q  | 

می نویسم برای تو، رفیق روزهای سخت ، همدم همیشگی

اینجا نقطه ی عطف، جدا شدن، جدا کردن، سرنوشت ما را هم بازی داد.... اما می نویسم که بدانی فاصله هایشان برای ما معنی ندارد .... هر چه قدر هم که دورت کند، تو همین جایی در جمع ما، در اتاق تنهایی مان .......

رفیق شاید به سختی یادت آید. ولی من خوب اولین برخوردمان را به خاطر دارم. تو غریبه ای بودی در جمع ما ... اخلاقمان را که می شناسی... جزیره ی سرگردانیمان راه ورود صعب العبوری دارد..... و تو اول راه بودی و دور از ما......

اما زمان گذشت و دیگر غریبه نبودی ... قلب هایمان محرم اسرار یکدیگر شدند. تجربه هایمان با هم عجین گشت. در تمام "اولین های زندگیمان" با هم بودیم. زمان در با هم بودن آمیخته شد. زمانی که هر ثانیه اش از سال های کنونی باارزش تر بودند .... زندگیمان به هم گره خورد. گره ای که گشودنش از توان ما خارج است. پس تیغ غربت به طناب کهنه ی رفاقتمان بزن ... کمی از طناب می ماند.... آن را به حساب خاطرات "روزهای زندگیمان" نزد دوستانت باقی بگذار.....

و ناگهان زندگی هایمان جدا شد ... هر کس پی تقدیری نا معلوم .... دنیایی جدید .... انسان هایی که تا به حال ندیده بودیم .... جمعمان جمعی دیگر شد، دوستیمان خاطره ای شد قاب کرده در اتاق. و آنگاه که به هم رسیدیم ... خسته از سالی پر مشقت ...  وقتی دوباره به مرکز میعادگاهمان دایره ی رفاقت زدیم فهمیدیم که چقدر تنها بودیم ... از آزموده هایمان گفتیم ... از "روزهای ترانه و اندوه" ، از "زندگی دیگران" ... و به سادگیمان خندیدیم .....

نامه ای سرگشاده برایت نوشتم . هنگامی که اینها را می خوانی در خاک وطن نیستی ... اما اندوه برای چه ... در زندگی دو هنگام وجود دارد... روزهایی که "زندگی" می کنی و روز هایی که با خاطرات روزهای گاه  اول سر می کنی .... به گاه دوم خوش آمدی ...

مدتها بود درخت جلوی اتاقم میزبان پرنده ای تنها بود و شباهنگام راز و نیاز پرنده شکننده ی سکوت شب . سکوتی برای هضم رازهای مگوی روز. شبی که رفتی تنها در ایوان نشسته بودم .کم کم احساساتم به زبان آمد. سرود تنهایی ام را زمزمه کردم. ناگهان احساسی عجیب.... احساس هم دردی، زمزمه ی دیگری نیز روان بود ... سرود تنهایی ام هم خوان ناشناخته ای پیدا کرده بود. ناخودآگاه به سمت درخت برگشتم .... پرنده رفته بود.....

خدا حافظ رفیق ... خداحافظ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:28  توسط  Q  | 

اپیزود اول

 

عصبانی از محل کارش خارج شد .آن قدر عصبانی که حتی خداحافظی همکار دربانش را نیز جواب نداد .به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. لحظه ای در فکرش عمیق شد. چند هفته ای بود که عصبی شده بود. با کوچکترین موضوعی از کوره در می رفت. خودش هم از این حالت متنفر بود. اما کاری نمی توانست بکند. هنگام گذر از خیابان اتوموبیلی گران قیمت از کنارش رد شد. خیره به پسر و دختر جوانی که پشت آن بودند نگاه کرد. لحظه ای فکر کرد که جمع تمام بدهی هایش از قیمت سیستم صوتی این اتوموبیل هم کمتر است. ایستاد و دستش را آرام بر پیشانی کشید. نگاهی به بالا کرد و به راهش ادامه داد و سوار تاکسی شد.

 

 کات - اپیزود دوم

 

دست در دست هم در خیابان می رفتند. پسر سعی می کرد خود را شاد نشان دهد. مرتبا چیزهای خنده دار تعریف می کرد. اما با هر خنده ی ظاهری تکه ای در درونش می شکست. چند وقتی بود که اینگونه شده بود. نگاهی به دختر انداخت. دختر همچنان سرگرم موبایلش بود. لبخندی برای جلب رضایت پسر بر لب داشت. اما نابازیگرتر از آن بود که بتواند ردپاهای به جامانده در جاده ی خیانت را بپوشاند. لحظه ای دلش به حال پسر سوخت اما در هر حال او آزاد بود و حق انتخاب داشت. پسر نگاهش را از دختر برداشت و به خیابان دوخت. دست دختر را کشید و گفت:"تاکسی اونجاس ، بیا".

 

 

کات – اپیزود سوم

 

زن آرام از خیابان رد شد. دستش را درون کیف برد و کاغذی بیرون آورد . دوباره به آن نگاه انداخت. ناخودآگاه اشک هایش سرازیر شد. فکر کرد که بقیه با شنیدن این خبر چه واکنشی نشان می دهند. بارها گفته بودند که مهم این است که بچه سالم باشد ولی خود او هم خوب می دانست که برای خانواده ی همسرش تا چه حد مهم است که نوه ی شان پسر باشد. افکاری مبهم در سرش می چرخید. دکتر گفته بود که در این سن ممکن است دوباره بچه دار نشود و شاید این دختر تنها فرزندشان باشد. لحظه ای تصویر وسایل پسرانه ای که خانواده ی همسرش خریده بودند جلوی چشمانش آمد و دوباره اشک ریخت. توقف .. توقفی از سر بی هدفی .... نفسی عمیق کشید و اشک هایش را پاک کرد و سوار تاکسی شد.

 

 

کات - اپیزود چهارم(برخورد)

 

راننده نگاهی به درون اتوموبیل کرد و هنگامی که فهمید پر شده است شروع به حرکت کرد. مرد عصبی جلو نشسته بود. رادیو روشن بود ولی فقط صدای خش خش می آمد. صدای رادیو و ظاهر راننده عصبانیت مرد را چند برابر کرده بود. ظاهر خونسرد راننده حالش را به هم می زد. از وقتی سوار شد ، راننده یک کلمه هم حرف نزده بود. حتی وقتی از فرط عصبانیت در را محکم بست راننده هیچ نگاهی به او نکرد. زن در قسمت عقب کنار دختر نشسته بود. نگاهی به دختر انداخت و به یاد آینده ی مبهم دختر خودش افتاد و بغض کرد. دختر هم چنان با موبایلش سرگرم بود و پسر سعی می کرد نشان دهد که هیچ چیز نمی داند. مرد عصبی سر بحث را باز کرد و چیزی درباره ی سهمیه بندی بنزین گفت . زن هم با تایید حرف مرد عصبی وارد بحث شد. به زودی پسر هم با آن دو همراه شد. در تمام مدت بحثشان راننده نه تنها یک کلمه حرف نزد بلکه حتی کوچکترین نگاهی هم به آنان نینداخت. ماشینی پشت سر راننده شروع به بوق زدن کرد. راننده توجهی نکرد. ماشین از کنار او رد شد و شروع به ناسزا گفتن نمود. راننده هم چنان نگاهش را به جلو دوخته بود...رادیو هم چنان خش خش می کرد.مرد عصبی آخر نتوانست خودش را کنترل کند و گفت "اقای راننده میشه رادیو رو خاموش کنی؟" . راننده توجهی نکرد. مرد عصبی بلندتر گفت "آقای راننده با شمام میشه اینو خاموش کنی؟!" .راننده هم چنان بی اعتنا به جلو خیره شده بود. مرد از کوره در رفت و با دست به شانه ی راننده زد و داد کشید که "کری؟!!! میگم اینو خفش کن" .راننده برای اولین بار نگاهش را از جلو برداشت و با تعجب به مرد عصبی دوخت. کمی خیره ماند. مرد عصبی منتظر واکنش متقابل راننده بود. راننده دست کرد و چیزی را از زیر صندلی بیرون آورد. مرد عصبی آماده ی مقابله شد. اما آن چیز یک تکه کاغذ بیش نبود. راننده کاغذ را در جلوی ماشینش قرار داد و جایش را محکم کرد .همه ساکت شدند. حتی دختر هم موبایلش را کنار گذاشت. زن بدون عینک به سختی کاغذ را خواند. "مسافر محترم، راننده ی خودرو ناشنوا است. لطفا با زدن دست به شانه او را از مسیر خود مطلع سازید" . اتوموبیل دوباره  به راه افتاد در حالیکه همه ساکت به خش خش رادیو گوش می کردند.....

 

 

 

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:28  توسط  Q  |